close
تبلیغات در اینترنت
جکایت مردی و قلندری

جکایت مردی و قلندری

حکایت,حکایت های تکان دهنده,سید و زن بدکاره,حکایتی از سید مهدی قوام,سید مهدی قوام و زن بدکاره,پادشاه دانلود,حکایت مردی و مستی,برخورد سید مهدی قوام با زن بدکاره,روحانی و زن بدکاره,

حکایت مردی و قلندریدر اشفته بازار ریا و دورویی شنیدن بعضی حکایت ها از آدم هایی صاف و صادق همیشه دلنشینه.... اگه شما هم خسته از دورویی های رایج زمانه شده اید و دلتان هوای قطره ای صداقت کرده با من همراه باشید در خواندن حکایتی از سید مهدی قوام از روحانی های دهه 40 تهران که در مراسم…

نقشه سایت

خانه
سئو کننده
تبلیغات

تبلیغات

خرید هاست

موضوعات

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 4253 کل نظرات : 362 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 10 تعداد اعضا : 1830 آمار بازدید
    بازدید امروز : 15,272 بازدید دیروز : 16,161 ورودی امروز گوگل : 89 ورودی گوگل دیروز : 127 آي پي امروز : 277 آي پي ديروز : 361 بازدید هفته : 84,042 بازدید ماه : 221,373 بازدید سال : 3,921,093 بازدید کلی : 12,833,405 اطلاعات شما
    آی پی : 54.221.73.186 مرورگر : سیستم عامل : امروز : جمعه 24 آذر 1396

    پشتيباني آنلاين

    پشتيباني آنلاين

    آرشیو

    امکانات جانبی

    درباره ما

    پادشاه دانلود
    بازدید کننده گرامی با توجه به اپدیت شدن سریع برای اینکه مطلب یا آهنگی رو از دست ندید از صفحات دیگر هم بازدید کنید و لطفا لینک های معیوب را در تماس با ما اطلاع دهید. متشکریم. برای تبادل لینک لطفا از قسمت تبادل لینک اتوماتیک استفاده کنید.

    صفحات جانبی

    تبلیغات

    جکایت مردی و قلندری

    حکایت مردی و قلندری

    در اشفته بازار ریا و دورویی شنیدن بعضی حکایت ها از آدم هایی صاف و صادق همیشه دلنشینه.... اگه شما هم خسته از دورویی های رایج زمانه شده اید و دلتان هوای قطره ای صداقت کرده با من همراه باشید در خواندن حکایتی از سید مهدی قوام از روحانی های دهه 40 تهران که در مراسم تشییع در قم به اندازه دو تا صحن بزرگ حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست و آدمهای طرد شده از مفتیان دیگر شهر زار میزدند و سر به تابوت میکوفتند.

    چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

    آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

    جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

    وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

    آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

    دست شما درد نکند، بزرگوار!

    سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

    آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…

    حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…

    *

    زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی‌اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می‌کرد.

    زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب‌ها، گیس‌های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.

    دوره و زمونه‌ای نبود که معترضش بشوند…

    *

    حاج مرشد!

    جانم آقا سید؟

    آنجا را می‌بینی؟ آن خانم…

    حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

    استغفرالله ربی و اتوب‌الیه…

    سید انگار فکرش جای دیگری است…

    حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.

    حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می‌کند:

    حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی‌گوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟

    سبحان الله…

    سید مکثی می‌کند.

    بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟!

    حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می‌شود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند و سمت زن می‌رود.

    زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور می‌کند.

    به قیافه‌شان که نمی‌خورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله می‌گوید.

    - خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

    زن، با تردید، راه می‌افتد.

    حاج مرشد، همانجا می‌ایستد. می‌ترسد از مشایعت آن زن!…

    زن چیزی نمی‌گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

    دخترم! این وقت شب، ایستاده‌اید کنار خیابان که چه بشود؟

    شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشم‌هایش که قدری هوای باران:

    حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

    سید؛ ولی مشتری بود!

    پاکت را بیرون می‌آورد و سمت زن می‌گیرد:

    این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده‌ام. مال امام حسین(ع) است…

    تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

    سید به حاجی ملحق می‌شود و دور…

    انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد…

    *چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

    سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود. زیر لب همینجور سلام می‌دهد و دور می‌شود. به در صحن که می‌رسد،

    نگاهش به نگاه مرد گره می‌خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

    مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می‌پاییده، نزدیک می‌آید و عرض ادبی.

    زن بنده می‌خواهد سلامی عرض کند.

    مرد که دورتر می‌ایستد، زن نزدیک می‌آید و کمی نقاب از صورتش بر می‌گیرد

    که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض:

    آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می‌آید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

    آقا سید! من دیگر… خوب شده‌ام!

    این بار، نوبت باران چشمان سید است…


    نقل از:  جام خانواده



    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    تبلیغات

    تعرفه تبلیغات

    مطالب پربازدید

    مطالب تصادفی

    ورود کاربران

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟

    عضويت سريع

    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد